حتما میام و می گم....
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 1:4  توسط فاطمه داوودي
|
يه پست در تاريخ 25 خرداد 87 دارم كه اگه دوست داشتين قبل از اين پست بخونيدش تا بهتر دركش كنيد ....
ديروز طبق معمول براي زانوهام دكتر بودم...هما اين دفعه قضيه خيلي فرق داشت...بعد از 3 ماه روز نوبتم رسيد و بعد 7 ساعت نشستن توي مطب دكتر بالاخره سعادت ديدن دكتر نصيبم شد...
من كه مطمئن بودم ميگه ديگه پاتو توي كوه نذار خيلي بي رغبت بودم براي رفتن..اما در كمال ناباوري گفت پاهات با ورزش كاملا خوب ميشه و كوه برات مث دارو هست...!!!!!!! نه سمي كه دكتراي قبلي مي گفتن....
اشك شوق...چيزي كه با تمام وجودم حسش كردم...كوه عشق من تو زندگيمه و من عمر كوهنورديه خودمو تا 5 ساله ديگه بيشتر نمي ديدم....اما حالا ...خيلي خوشحالم چون ديگه روي برنامه ها خارج از كشور برنامه ريزي مي كنم...و اول دوست دارم اون آراراتي رو كه از دست دادم برم ... ايشالا...
خواستم شاديهامو تقسيم كنم...
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 14:5  توسط فاطمه داوودي
|
....اولين ثانيه از دومين سال از دهه سوم زندگيمه.... شد 1 ...2...3
و چقدر از اين 1..2..3هارو گذروندم....گذرونديم....
چند سالي ميشه كه ديگه به خودم نميگم تولدت مبارك...اين كلمه رو جايگزين كردم....فاطمه تحولت مبارك....
دوست دارم حداقل تو ذهن خودم هك بشه كه اين روزاي تولد...اين تولد بازيا...اين تكرارهاي هرساله بخاطر اينه كه تلنگري باشه براي من كه چقدر تو اون مسير كمالي كه مي خواي هستي و چقدر دچار تحول شدي....چقدرفرازو نشيب و چقدر اشتباه و چقدر چيزاي خوب....
دوست دارم توي همه سالهاي زندگيم روز تولدم...مثل الان با افتخار و غرور داد بزنم كه من تجربه كردم ياد گرفتم و زندگي كردم....براي خودم آرزو مي كنم كه هيچ سالي روز تولدم حسرت اينو نخورم كه چرا يك سال ديگه گذشت و مثل الان پر انرژي باشم با يه دنيا انگيزه براي زندگي و تجربه ...و هر سال خستگي ناپذير تر از سال قبل محكم تر قدم بردارم .... تو مسير كمالي كه بايد باشم....و مطمئنم از اون همراهي كه بهش ايمان دارم...كه خيلي بيشتر از خودم ذوق اين دست و پنجه نرم كردن من رو مي كنه و جاذبه هاي مسير رو برام چند برابر ميكنه...كه من عاشق اون قسمتاي سختشم...مثل يال آخر يه قله سخت و طولاني اونم توي برفا....كه كل لذت كوه رو داره....
واي كه چقدر زيبا تر ميشه روز ميلاد آدم وقتي به اين فكر كنه كه مخزن چه گنجي هست كه خودش هم نمي دونه اما به دنبالش رفتن هم لذت بخشه...
امسال تجربه هاي خيلي جالب و متفاوتي داشتم مثل سالاي قبل ...سال قبلش و قبلتر....
در آخر براي خودم آرزو ميكنم كه توي مسير باشم مسير انسان بودن...و انسان تر بشم هر لحظه
...به لطف كسي كه عشقش سراپاي وجودم هست و هر لحظه ازش مي خوام بيشترش كنه....
حالا شمع هامو فوت ميكنم...:D
+
نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 0:0  توسط فاطمه داوودي
|
اتفاق توي غزه اين دفعه خيلي يه جوري بود....شايد چون يه دفعه اين همه آدمي كه فقط نمي دونن چرا اونا ...چرا اينجوري...بچه هايي كه ميگن چرا الان چرا بچه هاي ديگه نه...مثلا بچه هاي ايران....مثل ما...
تو بلاگ يكي از بچه چيز جالبي بود كه دوست دارم منم سهم كوچيكي داشته باشم.... محصولات ه....حداقل پولامون رو خرج خريد كالهاي اسرائيلينكنيم بار كد محصولاتشون با 7290 شروع ميشه ...همه چيز از همين خورد خوردا شروع ميشه....مطمئنا خودش نوعي تحريمه....
اينم آدرس يه كمپين براي تحريم محصولات اسرائيله دوست داريد سر بزنيد
آدرس كمپين www.bigcampaign.org
+
نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 14:57  توسط فاطمه داوودي
|
انسان بودن گوهريه كه كاش يك كم مي شناختيمش و بهش عادت مي كرديم.....
خيلي ازش فاصله گرفتيم...خيلي خيلي ساده تر از بدجنس و بدبين و بد خواه بودنه...يك كم فكر كنيم...
+
نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 11:28  توسط فاطمه داوودي
|
پريشان حاليم شيرين است....هيچ كس نمي تواند ذهن بزرگ و قدرتمند مرا آزار دهد چون به عشقي واقعي متصل است....
من عاشقم و قبل از هر عشقي عشق واقعي را يافته ام ....آن را لمس كرده ام....و در پي كمالش هستم....عشق به عاشق هميشگي....عشق به وجود زيبايش...عشق به حضور نابش....هيچ حضوري را تا نمايانگر آن عشق نباشد نمي پذيرم....
وجودم چون عشق واقعي را درك كرده است هيچ بجز آن را نمي خواهد....عشقي كه مايه اش عشق است...نه هوس...نه سردگمي...نه بوييدن ساده....
و هر كسي حتي حق عبور از آن را ندارد....واي به روزي كه ما بيهوده هر چيزي را عشق بنگاريم....واقعييتي كه كه فراموش شده....انسانيتي كه به اسم عشق نابود شده....و نگاهي كه به اسم عشق هرزه شده و حرفهاي عاشقانه ايي كه عادت شده...اين است كه سكوت از آن كساني مثل من است زيرا هيچ كس حرفهايش را نمي فهمد و فقط از دور آنان را تاييد مي كند و وقتي در بطن آن قرار مي گيرد هيچ كدام را نمي شناسد چون خود نمي داند كه به دنبال چيست....
باز من آنقدر مي گردم تا كسي سخنم را بفهمد چرا كه ايمان دارم كسي هست كه بي باك و آرام و مطمئن مثل من قدم بردارد و درك كند و بشناسد كسي كه عشق را به دور از خودخاهي عشق بنامد....يك عاشق واقي سخنان عاشق را مي فهمد و نياز به تو ضيح و بسط نيست....يك عاشق بهانه نمي گيرد....تحقير نمي كند....ايراد نمي گيرد...زجر نمي دهد....توهين نمي كند...منتظر نمي گذارد...سياست ندارد...با برنامه عاشق نمي شود ...دروغ نمي گويد....مجبور نمي كند....توقع ندارد...كوتها مي آيد(به حرمت عشق)...در هر لحظه براي عشقش هست و غرور ندارد ...به معناي تمام خودش هست با تمام خوديتش چون وجود عشق را درك كرده است عاشق بازيگر نيست...عاشق خسته نميشه ودر لحظه محبت نمي كنه...عاشق چشمه است مي جوشد و روز به روز جوشانتر ميشود و يك عاشق واقعي عاشق همه است و براي رسيدن به راز درون خود نياز به زير و رو كردن ديگران ندارد فقط در كنار آنان بودن او را به عمق وجودش مي رساند چون او نيز جزئي از وجودشان است....
كسي كه عاشق باشه ميتونه خوب زندگي كنه خوب غذا درست كنه خوب نگاه كنه خوبه خوب باشه خوه خوب همه كاراشو انجام بده...كسي كه عاشق باشه خوب مي بخشه.حرافاي ناراحت كننده يادش نمي مونه و بي ترس و نگراني محبت ميكنه بي مضايقه...يك عاشق لبخندش زندگي مي بخشه و تو هيچ وقت ازش نمي ترسي يك عاشق غير قابل پيش بيني نيست اما هميشه تازس....در كنارش آرومي و هميشه مايه آرامشه ...خوش به حال كسي كه لايق اين عشق باشه...
خوشحال ميشم كه كسي باشه كه بتونه حرفامو ادامه بده چون مي فهمم دركشون كرده...و آنقدر منتظر مي مونم تا آنكه اينها را كسي بفهمد...خيليا هستن كه قشنگ راجع بهشون حرف ميزنن اما يك عاشق واقعي فقط ميفهمه حرفه يا واقعيت....و در ميدان عمل جز پوچي چيزي نيست اگر عاشق نباشي.... كسي كه عشق بالايي را درك كرده باشه هرگز از عشق نمي ترسد چون مي دونه كه چه مي خواهد و هيچ گاه سر در گم نيست....
+
نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت 15:12  توسط فاطمه داوودي
|
....
و باز هم با تلنگري برگشت تلنگري كه حتي برخوردي هم با او نداشت....فقط به قصد او بود و فقط مسير او را نشانه گرفته بود....باز به اين فكر كرد كه اين همان چيزيست كه زندگي مي نامند....زندگي يعني از پيش نانوشته ايي را بازي كردن و در مسير قرار گرفتن...ياد حرف دكارت افتاد"زندگي مطالعه شده ارزش زيستن ندارد"...
من كه فكرش رو مي كنم دلم نمي خواد آخر هيچ داستاني رو بدونم...دلم مي خواد داستان رو تو ذهنم خلق كنم چون قدرتش رو دارم چون منم كه خلق مي كنه دلم نمي خواد داستان نوشته شده يكي ديگه رو بازي كنم...واي كه فكر كردن به خالق بودن هم لذت بخشه ديگه چه برسه به خود عمل خلق كردن....
بعضي وقتا آدم جايي هست كه خيلي براش پيش بيني نشده و خاصه...نگران ميشه...دل تنگي مي كنه....بيقرار ميشه...اما يه كم كه نگاه مي كنه مي بينه اينا رو خودش خلق كرده ....خودشم داره نگاش مي كنه و در عين حال نمي دونه بعدش رو چه جوري نوشت و با تمام وجود داره لذت مي بره....و اگه قرار بود يادش بياد كه چه جوري نوشته غرق در نور و لذت نمي شد.....اينجاست كه مي تونه با تمام وجود فرياد بزنه " من خالق خودمم هستم" زيباست...زيباست با او يكي شدن....زيباست وقتي كه ايمان داشته باشي نگرانيهايت شيرين و شيرين تر مي شود چون به خودت ايمان داري و مي داني هرگز خالق صحنه هاي دردناك نيستي چون وجودت چيزي جز زيبايي و عشق را نمي شناسد....پس هر آنچه كه تو در مسير آن هستي بهترين است....و زيباترين... و تعبير درست نگراني, به عشق و لبخند و لذت بردن عوض مي شود.....زيباست هر آنچه در لحظه توسط من خلق مي شود و به همان اندازه نيز آينده نداسته زيبا خواهد بود هر آينده ايي كه از آن من باشد بهترين است....من اين لحظه غرق نور و عشق هستم و مهم همين است .... لذت عشقي را كه هرگز در تجربه گذشته ات نبوده....پس آينده نيز هميشه برايم شيرين ترين تجربه ها را همراه دار....از هم اكنون آينده نانوشته و ندانسته خود را پرستش مي كنم چرا كه به زيبا بودنش در همه حال ايمان دارم.....
+
نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت 12:42  توسط فاطمه داوودي
|
يخ كرده ام اما نه از سوز زمستان!
اما نه از شب پرسه هاي زير باران
يخ كرده ام _يخ كردني در تب_تبي كه
جسمم نه ...دارد باورم مي سوزد از آن
يخ كرده ام اما تو اي دست نوازش
روح يخي را با چنين شولا مپوشان
گرمم نخواهي كرد و فرقي هم ندارد
يخ بسته اي پوشيده باشد يا كه عريان
يخ بسته ام چون قطب آري اين چنين است
وقتي نمي تابي تو اي خورشيد پنهان
يخ كرده ام ...يخ كرده ام...هان جان پناهم!
مگذار فريادت كنم در كوهساران....
"محمد علي بهمني"
+
نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 10:39  توسط فاطمه داوودي
|
چيزي گم است در من از آرزو فراتر
مانند جان شيرين زان نيز پر بهاتر
در جستجوي اويم يا در سراغ اكسير
من هر چه خسته پا تر او نيز كميا تر!
گاهي كه در نگاهي مي يابم اش شگفتا
من سنگ مي شوم "او" از لحظه ها رها تر!
حس مي كنم هم اينك گم گشته ي من اينجاست
اين سان كه گشته ام باز از لال بي صداتر
حال مرا ببينيد باور كنيد اين اوست
جز او كه مي كشاند من را به ناكجاتر؟
گم گشته ي من اي كاش مي شد تو باشي _اي عشق_
بر خود نمي پسندم درد از تو بي دواتر
معيار عاشقي چيست؟آيا هنوز بايد
_با درد و داغ اين راز گرديم آشنا تر؟
گفتي كه:"بگذر از من"از خويش هم گذشتم
شايد سراغ داري از من خوش آزما تر...
"محمد علي بهمني"
+
نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 9:58  توسط فاطمه داوودي
|
جواب سوالم تو باشي اگر
ز دنيا ندارم سوالي دگر
كه من پاسخي چون تو مي خواستم
مباد آرزويم از اين بيشتر
نشستم به بامي كه بامي_ش نيست
شگفتا دلم مي زند باز پر
نفس گير گرديده آرامشم
خوشا بار ديگر هواي خطر
برآن است شب تا به خوابم كشد
بزن باز بر زخم من نيشتر
دلم جراتش قطره اي بيش نيست
تو اي عشق!او را به دريا ببر
"محمد علي بهمني"
+
نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 12:9  توسط فاطمه داوودي
|