تبليغاتX
آن سوي من
مرا كسي نساخت خدا ساخت...

اگر تنهاترين تنها ها شوم باز خدا هست.اي جانشين همه نداشتن ها ست.
نفرين و آفرين ها بي ثمر است.
اگر تمامي خلق گرگهاي هار شوند و از آسمان هول و كينه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستي.
اي پناهگاه ابدي!تو مي تواني جانشين همه بي پنا هي ها شوي.


از كتاب با مخاطبين آشنا...
ديروز بالاخره چند تا كتابي كه تصميم داشتم ازش بخونم رو از نمايشگاه خريدم.
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 13:50 | لینک  | 

...و من بودم و خدا...اويي كه نه من بود و نه خودش چون او خدا بود ولي من هم بودم نه!!ما هم بوديم...من كه نمي دانستم فقط مي دانستم خودم نيستم چون او هست و دقيقا چون او هست من من شده و من خرسند بودم چون آن يكي ديگر من مال من بود و هيچ كس حق تصاحبش را نداشت و همين هم باعث شد كه من فقط ماله من باشد نه هيچ كس ديگر....و زيبا بود چون وقتي كه من بودم او فقط ماله من بود و وقتي كه ما همه بوديم او فقط ماله تك تك ما بود و من اوج لذت را بدون آنكه اراده كنم احساس مي كردم ..و زماني لذتم تا سطح لذت پاكترين لذتها مي رسيد كه مي دانستم براي چه در آن حالم...نمي دانم چرا اما مي دانستم آن منه ديگرم با من است و بسيار دوستش مي داشتم...و مي دانستم چون او هست من هستم و او نبود من!من نبودم و اگر هم من نبودم او آنجا و آنگونه نبود. از آن احساس غرور مي كردم...تا شما آمديد باز هم من و او بوديم ولي ما همه او بوديم و او ما بود...نتوانستم او را از خود جدا كنم هرچه در توانم بود تلاش كردم اما ديدم من جزئي از اويم و او خود من و خود ماست و ما همه اوييم ولي در دور دستها!! از آن رو بود كه در وجودم تماما نسبت به همه احساس عشقي ديرين را داشتم و ازآن احساس لبريز شدم چون جزئي از آن احساس بودم ...و چه روياي شيريني...و چه حيفتر چرا كه وقت خوردن چاي با عطر بهار نارنج بود!!!
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 20:14 | لینک  | 

...ديروز به اصرار يكي از دوستان رفتم كوه چون هم برنامه خيلي خاص نبود و هم اينكه يكي از اون امتحاناي خيلي سخت رو دارم(...و هم اينكه از اول ترم اصلا نخوندم) اگه دست خودم بود ترجيح مي دادم بمونم خونه درس بخونم بجاش شنبه برم جايي كه دلم مي خواست...البته دوستم به نگفت كه برنامه عموميه و قراره 40نفر آدم بيان منم فكر كرم قراره بريم خط الراس و توچال و ...خلاصه و هم اينكه دوستم دست تنها بود واسه سرپرستي از من خواست كه كمكش كنم...خلاصه رفتم...آهار _شكراب...سخته 40نفر آدمي كه اومدن پيك نيك نه كوه رو بخواي جمع كني اونم مال يه دانشگاه ديگه... ترجيح ميدم تو دانشگاه خودمون همه برنامه ها كوله همه رو بيارم بالا ولي برا 40نفر كه ميرن پيك نيك نه كوه سرپرست نباشم...!!! برا ي من كه فرقي نداشت چون من كاره خودمو مي كردم...و حسابي لذت بردم ولي واي يادم كه مياد خدا رو شكر مي كنم كه هرگز برنامه عمومي و گلگشت تو دانشگاه نذاشتيم و منم سرپرست نبودم...طبيعت عالي بود ...عالي...عالي...اونجا همه باغ البالو هست و الان فصل شكوفه هاش....واقعا قشنگ بود همه يك دست شكوفه سفيد...صداي پرنده ها...و...وقشنگترين حالت اون موقع بود كه نم بارن غبار خستگيه يك هفته رو از روح و روانمون پاك مي كرد... ...درسته نرفتيم كوه درست و حسابي اما بجاش طبيعت گردي خوبي بود...همين كه از هيا هو دور شدم...و با خودم خلوت كردم مثل هميشه روحم و جلا مي ده...ترجيح مي دادم مثل هميشه تنها ساعتها زير اون بارون توي اون هوا راه برم و شعر زمزمه كنم و به صداي آواز پرنده ها گوش كنم...عجب هوايي به قول دوستم دو نفره..!!! ...آره دو نفره بود...و من هم اينو زمزمه كردم" با پاي دل قدم زدن آن هم كنار تو /باشد كه خستگي بشود شرمسار تو" و همچنين بارها اينو زمزمه كردم"بي تو هميشه كوه مرا تشنه مي كند/فرق است در زلال تو و چشمه هاي كوه" ...خلاصه كه خوب بود مخصوصا براي من تو اين موقعيت...اينم يه تجربست ديگه ...ولي انصافا بچه هاي خوبي بودن... دوست داشتني...من كه ازشون خوشم اومد...
فكري كه از ديروز تو ذهنمه اينه كه چقدر دوس دارم اونجارو برم يه جوره ديگه ....
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 15:5 | لینک  | 

...و  افتاد...كه من هميشه از آن بيم داشتم چرا كه روح آرامم تاب انتظار...بيم...هجران...و بي وفايي را ندارد...
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 14:39 | لینک  | 

...كاش مي تونستم مثل خيلي هاي ديگه راحت از درد دلم حرف بزنم...
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 14:25 | لینک  | 

...
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 22:35 | لینک  | 

 
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 22:35 | لینک  | 

توان گفتن آن راز جاوداني نيست!
نصوري هم از آن باغ ارغواني نيست!

پر از هراس و اميدم كه هيچ حادثه اي
شبيه آمدن عشق ناگهاني نيست

ز دست عشق بجز خير بر نمي آيد
وگرنه پاسخ دشنام مهرباني نيست!

درختها به من آموختند;فاصله اي
ميان عشق زميني وآسماني نيست

به روي آيينه پر غبار من بنويس
بدون عشق جهان جاي زندگاني نيست...
.
.
.
[از كتاب اقليت]

و عشق هر چيزيست كه بزرگ بداريش...
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 23:30 | لینک  | 

...اينقدر خودخواهي آدما عذابم داده اين چند روز كه ديگه طاقته اين بار رو نداشتم حالا كه قراره اينجا فقط حرفه دل خودم باشه پس..
نمي گم سخته چون سخت نيست بيشتر مسخرست...آخه تو كه كسي رو نمي شناسي چرا اينقدر قاطعانه حرف مي زني...چرا اينقدر از خودت بت مي سازي و براي ثابت كردن خودت به بقيه از هر جمله ايي استفاده مي كني...خب آدم بهش بر مي خوره...به خودم حق نميدم اينقد ناراحت باشم...مطمئنم چون اصلا توقع نداشتم... آره..اصلا توقع نداشتم... بهتره بدونه اصلا توقع نداشتم اين برخورد رو ببينم ...تمام ناراحتيم از اين وگرنه من كه ديگه كاملا عادت كردم (معمولا هم هيچوقت سعي نمي كنم خودمو به كسي بشناسونم ويا به كسي ثابت كنم چون اوني كه بايد بشناسه ودرك كنه خودش مي فهمه) ...چون هيچ وقت از خودم وفكرامو كارام براي هيچ كس حرف نمي زنم و معمولا حرف زدنم با 1 آدم آشنا بعد از 4 تا جمله تموم مي شه ديگه چه برسه به كسي كه تازه مي خواد آشنا بشه...بگذريم مي گفتم من عادت كردم همه اونجوري كه دوست دارن بهتره بگم اونجوري كه راحتترن راجع به من فكر كنن و به جرات ميگم بعد از چند بار صحبت كردن اولين جمله ايي كه مي شنوم اينه كه عجب !! اصلا بهت نمياد
...واينه كه هميشه منو داغون مي كنه كه اي خدا چرا اينقد راحت به خودمون اجازه مي ديم تاكسي و نشناختيم راحت تصميم بگيريم و بد تر از اون عمل كنيم...آه چرا ايندفه اينقدر برام گرون تموم شد ولي هر چي با شه بهم ثابت كرد اونجوري كه فكر مي كردم نبود(شايد منم دارم از دور ميبينم)اما خسته شدم از اينكه همه با ظاهر سازي و حرفاي قشنگ آدماي ساده رو(...خودم رو هم ميگم) بدون فكر مي كنن...!!! خسته شدم از اين همه ظاهر غير قابل باور...خسته شدم ....اين ظاهرها چشم براي ديدن باطن و گوش براي شنيدن حرف دل آدما رو از ما گرفته...به كجا چنين شتابان؟!؟!؟! همين چيزاست كه روز به روز منو كم حرفتر مي كنه...ديگه توي جمع دوستام هم دلم نمي خواد هيچ حرفي بزنم فقط دلم سكوت وجود خودمو مي خواد لا اقل مي دونم خودم به خودم دروغ نمي گم...
تا حالا خودمو اينجوري نديده بوم تعجب مي كنم اون حرفا تا اين حد تونسته باشه منو از كوره در كنه!!! ....اينقد عادت كرديم ظاهرو ببينيم كه باطن كسي رو باور نمي كنيم..و يكي مثل من كه دل به باطن بسته هم با اين رفتار از خودش دلگير مي شه كه اي دل غافل تو اشباه شناختيش...!!! آهان فهميدم آدمايي كه مي خوان به هر طريقي خودشونو ثابت كنن و بگن من از جنسي ديگه هستم و بگن تو هيچي...خيلي خنده داره چون با اين كار حداقل به من يكي ثابت كرد خودش هنوز به ثبات نرسيده...براش آرزوي آرامش و خوشي و درستيه باور ها رو دارم...

حالا مي تونم بگم كمي آروم شدم...
ولي مطمئنم جمعه كه برم يه كوهه درست و حسابي حالم حسابي جا مياد فقط كوهه كه منو تو اين وضعيت آروم ميكنه...پس تا جمعه...
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 0:41 | لینک  | 

"آه بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست..."

پس اينچنين شتابان به سوي كم حوصله شدن ميروم...
.
.
.
"يوسف به اين رها شدن از خاك دل مبند/اين بار مي برندت تا كه زندانيت كنند..."

و حتي نخواهم كه رها شوم...
.
.
.
"آسماني شدن از خاك بريدن مي خواست/بي سبب نيست كه فواره فروريختني ست..."

آبا سوار بر فواره ام..؟!


نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 23:49 | لینک  |