دوشنبه 30 اردیبهشت1387
...ببخشيد طولاني هست اما لطفا بخونيد
ديروز كه داشتم مي اومدم تو اتوبوس داشتم به آدما نگاه مي كردم...فقط نگاه... چند وقتي ميشه كه دارم سعي ميكنم راجع بهشون فكر نكنم ...اما نشد و نا خود آگاه حواسم رفت رو چهره آدماي اطرافم...همه خسته بودن...خسته كاري كه نه...چون معلومه...از چيزه ديگه اي خسته بودن...رنگ رخساره خبر مي دهد از سر درون...!!با خودم فكر كردم چرا هيچ كس بدون بهونه لبخند نميزنه وقتي نگاش مي كنيم(..آره شايد مثل ديوونه ها)...چرا هيچ كس حتي به اون بچه كه اينقدر شيرين زبونه توجه نمي كنه و يه لبخند بهش نمي زنه(با اينكه اصلا نيازي نداره)...شايدم من نمي بينم...با خودم فكر كردم كه به نظر من يه جاي كار ايراد داره ...آره حتما همينجوريه...و فكر كردم كه به نظر من آدما از نبود يه مهرباني يا يك محبت واقعي رنج مي برن...چون وقتي كه يكي هست كه دوستشون داره يا يكي هست كه دوسش دارن...بي بهونه...خوشحالن...و اين سن و سال نمي شناسه...
اون دختر داشت رو شيشه كنار من با انگشت نقاشي مي كشيد...منم كه از اون همه فكر خسته شده بودم بهش لبخند زدم و اون هم با يك لبخند حالم رو سر جاش آورد...بهش گفتم اسمت چيه؟گفت"پريسا...گفتم برام شعر مي خوني؟...خجالت كشيد...بهش به شكلات دادم و گفتم پس من برات ميخونم...و به دونه از اون شعرهايي رو كه هميشه براي بچه ها مي خونم رو خوندم...مسير طولاني بود و ما كلي با هم حرف زديم...ا
اتوبوس ايستاد مامانش تشكر كرد و گفت پريسا بايد پياده بشيم ...و اون لجبازي كرد. گفت مي خوام پيش دوستم بمونم...هي مامانش اصرار كرد و هي اون حرف خودش رو زد...مامانش عصباني شد و گفت اصلا اون كه دوستت نيست ...مگه همسنه تو هست...دخترك بهش بر خوردو منو نگاه كرد...منم سريع گفتم معلومه كه ما باهم دوستيم!!! پريسا جون من هر روز اين موقع تو اتوبوسم شايد همديگه رو ببينيم...و اون خنديدو دستش رو به نشونه خداحافظي تكون داد...
و من با يك لبخند يه دوست پيدا كردم...
.
.
.
وقتي رسيدم خونه هنوز از اون فكرا حالم گرفته بودو از اينكه نتونستم تو اطرافم يه آدم رو كه چهره مثبتي داشته باشه ببينيم و انرژي بگيرم كلافه بودم...كه يكدفعه سرايدارمون با هيجان زياد و يه لبخند عميق و پر انرژي اومد جلو گفت"سلام خانوم داوودي...زهرا خانوم اين دختر آقاي داوودي هست..."
اوه آره ...فهميدم...سريع رفتم جلو دست دادم و گفتم :سلام خانوم.. تبريك مي گم.. اميدوارم خوشبخت بشيد...آقاي محمدي به ما هنوز شيريني ندادينا...(آ خه سرايدارمون بعد از يك ازدواج نا موفق دوباره تو سن بالا جمعه با كمك بابام اينا كه رفتن خواستگاري واسش !! با يك خانومي ازدواج كرد كه اونم تو زندگيش شكست خورده...)
تو آسانسور به اين فكر مي كردم كه چه خوب اونا چون هر دو تشنه محبت بودن و طعم نداشتنش رو هردو درك كردن الان چه بي بهونه محبت مي كنن و محبت مي بينن...بدون توجه به سن...قد و قيافه... و يا پول همديگه ...و با يك عقد ساده ...(اخه خانومه خيلي از سرايدارمون قد بلندترو هيكلي تره...!!!)و چقدر شاد هستن
...
آسانسور كه گفت طبقه دهم از فكر اومدم بيرون و براشون از ته قلب آرزوي خوشبختي كردم...و آرزو كردم كه هيچ وقت به تشنگي محبت نرسيم و قبل از اون همديكه رو دريابيم وآرزو كردم بتونيم به اونايي كه مي خوايم بي پاداش محبت كنيم.
ديروز كه داشتم مي اومدم تو اتوبوس داشتم به آدما نگاه مي كردم...فقط نگاه... چند وقتي ميشه كه دارم سعي ميكنم راجع بهشون فكر نكنم ...اما نشد و نا خود آگاه حواسم رفت رو چهره آدماي اطرافم...همه خسته بودن...خسته كاري كه نه...چون معلومه...از چيزه ديگه اي خسته بودن...رنگ رخساره خبر مي دهد از سر درون...!!با خودم فكر كردم چرا هيچ كس بدون بهونه لبخند نميزنه وقتي نگاش مي كنيم(..آره شايد مثل ديوونه ها)...چرا هيچ كس حتي به اون بچه كه اينقدر شيرين زبونه توجه نمي كنه و يه لبخند بهش نمي زنه(با اينكه اصلا نيازي نداره)...شايدم من نمي بينم...با خودم فكر كردم كه به نظر من يه جاي كار ايراد داره ...آره حتما همينجوريه...و فكر كردم كه به نظر من آدما از نبود يه مهرباني يا يك محبت واقعي رنج مي برن...چون وقتي كه يكي هست كه دوستشون داره يا يكي هست كه دوسش دارن...بي بهونه...خوشحالن...و اين سن و سال نمي شناسه...
اون دختر داشت رو شيشه كنار من با انگشت نقاشي مي كشيد...منم كه از اون همه فكر خسته شده بودم بهش لبخند زدم و اون هم با يك لبخند حالم رو سر جاش آورد...بهش گفتم اسمت چيه؟گفت"پريسا...گفتم برام شعر مي خوني؟...خجالت كشيد...بهش به شكلات دادم و گفتم پس من برات ميخونم...و به دونه از اون شعرهايي رو كه هميشه براي بچه ها مي خونم رو خوندم...مسير طولاني بود و ما كلي با هم حرف زديم...ا
اتوبوس ايستاد مامانش تشكر كرد و گفت پريسا بايد پياده بشيم ...و اون لجبازي كرد. گفت مي خوام پيش دوستم بمونم...هي مامانش اصرار كرد و هي اون حرف خودش رو زد...مامانش عصباني شد و گفت اصلا اون كه دوستت نيست ...مگه همسنه تو هست...دخترك بهش بر خوردو منو نگاه كرد...منم سريع گفتم معلومه كه ما باهم دوستيم!!! پريسا جون من هر روز اين موقع تو اتوبوسم شايد همديگه رو ببينيم...و اون خنديدو دستش رو به نشونه خداحافظي تكون داد...
و من با يك لبخند يه دوست پيدا كردم...
.
.
.
وقتي رسيدم خونه هنوز از اون فكرا حالم گرفته بودو از اينكه نتونستم تو اطرافم يه آدم رو كه چهره مثبتي داشته باشه ببينيم و انرژي بگيرم كلافه بودم...كه يكدفعه سرايدارمون با هيجان زياد و يه لبخند عميق و پر انرژي اومد جلو گفت"سلام خانوم داوودي...زهرا خانوم اين دختر آقاي داوودي هست..."
اوه آره ...فهميدم...سريع رفتم جلو دست دادم و گفتم :سلام خانوم.. تبريك مي گم.. اميدوارم خوشبخت بشيد...آقاي محمدي به ما هنوز شيريني ندادينا...(آ خه سرايدارمون بعد از يك ازدواج نا موفق دوباره تو سن بالا جمعه با كمك بابام اينا كه رفتن خواستگاري واسش !! با يك خانومي ازدواج كرد كه اونم تو زندگيش شكست خورده...)
تو آسانسور به اين فكر مي كردم كه چه خوب اونا چون هر دو تشنه محبت بودن و طعم نداشتنش رو هردو درك كردن الان چه بي بهونه محبت مي كنن و محبت مي بينن...بدون توجه به سن...قد و قيافه... و يا پول همديگه ...و با يك عقد ساده ...(اخه خانومه خيلي از سرايدارمون قد بلندترو هيكلي تره...!!!)و چقدر شاد هستن
...
آسانسور كه گفت طبقه دهم از فكر اومدم بيرون و براشون از ته قلب آرزوي خوشبختي كردم...و آرزو كردم كه هيچ وقت به تشنگي محبت نرسيم و قبل از اون همديكه رو دريابيم وآرزو كردم بتونيم به اونايي كه مي خوايم بي پاداش محبت كنيم.
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 20:4 | لینک
|
شنبه 28 اردیبهشت1387
شب كه آرام تر از پلك تو را مي بندم/با دلم طاقت ديدار تو تا فردا نيست...
.
.
.
اما باز هم روي پلكهايم احساس سنگيني مي كنم..
.
.
.
اما باز هم روي پلكهايم احساس سنگيني مي كنم..
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 0:23 | لینک
|
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387
اگر تنهاترين تنها ها شوم باز خدا هست.اي جانشين همه نداشتن ها ست.
نفرين و آفرين ها بي ثمر است.
اگر تمامي خلق گرگهاي هار شوند و از آسمان هول و كينه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستي.
اي پناهگاه ابدي!تو مي تواني جانشين همه بي پنا هي ها شوي.
از كتاب با مخاطبين آشنا...
ديروز بالاخره چند تا كتابي كه تصميم داشتم ازش بخونم رو از نمايشگاه خريدم.
نفرين و آفرين ها بي ثمر است.
اگر تمامي خلق گرگهاي هار شوند و از آسمان هول و كينه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستي.
اي پناهگاه ابدي!تو مي تواني جانشين همه بي پنا هي ها شوي.
از كتاب با مخاطبين آشنا...
ديروز بالاخره چند تا كتابي كه تصميم داشتم ازش بخونم رو از نمايشگاه خريدم.
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 13:50 | لینک
|
دوشنبه 16 اردیبهشت1387
...و من بودم و خدا...اويي كه نه من بود و نه خودش چون او خدا بود ولي من هم بودم نه!!ما هم بوديم...من كه نمي دانستم فقط مي دانستم خودم نيستم چون او هست و دقيقا چون او هست من من شده و من خرسند بودم چون آن يكي ديگر من مال من بود و هيچ كس حق تصاحبش را نداشت و همين هم باعث شد كه من فقط ماله من باشد نه هيچ كس ديگر....و زيبا بود چون وقتي كه من بودم او فقط ماله من بود و وقتي كه ما همه بوديم او فقط ماله تك تك ما بود و من اوج لذت را بدون آنكه اراده كنم احساس مي كردم ..و زماني لذتم تا سطح لذت پاكترين لذتها مي رسيد كه مي دانستم براي چه در آن حالم...نمي دانم چرا اما مي دانستم آن منه ديگرم با من است و بسيار دوستش مي داشتم...و مي دانستم چون او هست من هستم و او نبود من!من نبودم و اگر هم من نبودم او آنجا و آنگونه نبود. از آن احساس غرور مي كردم...تا شما آمديد باز هم من و او بوديم ولي ما همه او بوديم و او ما بود...نتوانستم او را از خود جدا كنم هرچه در توانم بود تلاش كردم اما ديدم من جزئي از اويم و او خود من و خود ماست و ما همه اوييم ولي در دور دستها!! از آن رو بود كه در وجودم تماما نسبت به همه احساس عشقي ديرين را داشتم و ازآن احساس لبريز شدم چون جزئي از آن احساس بودم ...و چه روياي شيريني...و چه حيفتر چرا كه وقت خوردن چاي با عطر بهار نارنج بود!!!
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 20:14 | لینک
|
شنبه 14 اردیبهشت1387
...ديروز به اصرار يكي از دوستان رفتم كوه چون هم برنامه خيلي خاص نبود و هم اينكه يكي از اون امتحاناي خيلي سخت رو دارم(...و هم اينكه از اول ترم اصلا نخوندم) اگه دست خودم بود ترجيح مي دادم بمونم خونه درس بخونم بجاش شنبه برم جايي كه دلم مي خواست...البته دوستم به نگفت كه برنامه عموميه و قراره 40نفر آدم بيان منم فكر كرم قراره بريم خط الراس و توچال و ...خلاصه و هم اينكه دوستم دست تنها بود واسه سرپرستي از من خواست كه كمكش كنم...خلاصه رفتم...آهار _شكراب...سخته 40نفر آدمي كه اومدن پيك نيك نه كوه رو بخواي جمع كني اونم مال يه دانشگاه ديگه... ترجيح ميدم تو دانشگاه خودمون همه برنامه ها كوله همه رو بيارم بالا ولي برا 40نفر كه ميرن پيك نيك نه كوه سرپرست نباشم...!!! برا ي من كه فرقي نداشت چون من كاره خودمو مي كردم...و حسابي لذت بردم ولي واي يادم كه مياد خدا رو شكر مي كنم كه هرگز برنامه عمومي و گلگشت تو دانشگاه نذاشتيم و منم سرپرست نبودم...طبيعت عالي بود ...عالي...عالي...اونجا همه باغ البالو هست و الان فصل شكوفه هاش....واقعا قشنگ بود همه يك دست شكوفه سفيد...صداي پرنده ها...و...وقشنگترين حالت اون موقع بود كه نم بارن غبار خستگيه يك هفته رو از روح و روانمون پاك مي كرد... ...درسته نرفتيم كوه درست و حسابي اما بجاش طبيعت گردي خوبي بود...همين كه از هيا هو دور شدم...و با خودم خلوت كردم مثل هميشه روحم و جلا مي ده...ترجيح مي دادم مثل هميشه تنها ساعتها زير اون بارون توي اون هوا راه برم و شعر زمزمه كنم و به صداي آواز پرنده ها گوش كنم...عجب هوايي به قول دوستم دو نفره..!!! ...آره دو نفره بود...و من هم اينو زمزمه كردم" با پاي دل قدم زدن آن هم كنار تو /باشد كه خستگي بشود شرمسار تو" و همچنين بارها اينو زمزمه كردم"بي تو هميشه كوه مرا تشنه مي كند/فرق است در زلال تو و چشمه هاي كوه" ...خلاصه كه خوب بود مخصوصا براي من تو اين موقعيت...اينم يه تجربست ديگه ...ولي انصافا بچه هاي خوبي بودن... دوست داشتني...من كه ازشون خوشم اومد...
فكري كه از ديروز تو ذهنمه اينه كه چقدر دوس دارم اونجارو برم يه جوره ديگه ....
فكري كه از ديروز تو ذهنمه اينه كه چقدر دوس دارم اونجارو برم يه جوره ديگه ....
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 15:5 | لینک
|
شنبه 14 اردیبهشت1387
...و افتاد...كه من هميشه از آن بيم داشتم چرا كه روح آرامم تاب انتظار...بيم...هجران...و بي وفايي را ندارد...
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 14:39 | لینک
|
شنبه 14 اردیبهشت1387
...كاش مي تونستم مثل خيلي هاي ديگه راحت از درد دلم حرف بزنم...
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 14:25 | لینک
|
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387
...
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 22:35 | لینک
|
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 22:35 | لینک
|
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387
توان گفتن آن راز جاوداني نيست!
نصوري هم از آن باغ ارغواني نيست!
پر از هراس و اميدم كه هيچ حادثه اي
شبيه آمدن عشق ناگهاني نيست
ز دست عشق بجز خير بر نمي آيد
وگرنه پاسخ دشنام مهرباني نيست!
درختها به من آموختند;فاصله اي
ميان عشق زميني وآسماني نيست
به روي آيينه پر غبار من بنويس
بدون عشق جهان جاي زندگاني نيست...
.
.
.
[از كتاب اقليت]
و عشق هر چيزيست كه بزرگ بداريش...
نصوري هم از آن باغ ارغواني نيست!
پر از هراس و اميدم كه هيچ حادثه اي
شبيه آمدن عشق ناگهاني نيست
ز دست عشق بجز خير بر نمي آيد
وگرنه پاسخ دشنام مهرباني نيست!
درختها به من آموختند;فاصله اي
ميان عشق زميني وآسماني نيست
به روي آيينه پر غبار من بنويس
بدون عشق جهان جاي زندگاني نيست...
.
.
.
[از كتاب اقليت]
و عشق هر چيزيست كه بزرگ بداريش...
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 23:30 | لینک
|
دوشنبه 9 اردیبهشت1387
...اينقدر خودخواهي آدما عذابم داده اين چند روز كه ديگه طاقته اين بار رو نداشتم حالا كه قراره اينجا فقط حرفه دل خودم باشه پس..
نمي گم سخته چون سخت نيست بيشتر مسخرست...آخه تو كه كسي رو نمي شناسي چرا اينقدر قاطعانه حرف مي زني...چرا اينقدر از خودت بت مي سازي و براي ثابت كردن خودت به بقيه از هر جمله ايي استفاده مي كني...خب آدم بهش بر مي خوره...به خودم حق نميدم اينقد ناراحت باشم...مطمئنم چون اصلا توقع نداشتم... آره..اصلا توقع نداشتم... بهتره بدونه اصلا توقع نداشتم اين برخورد رو ببينم ...تمام ناراحتيم از اين وگرنه من كه ديگه كاملا عادت كردم (معمولا هم هيچوقت سعي نمي كنم خودمو به كسي بشناسونم ويا به كسي ثابت كنم چون اوني كه بايد بشناسه ودرك كنه خودش مي فهمه) ...چون هيچ وقت از خودم وفكرامو كارام براي هيچ كس حرف نمي زنم و معمولا حرف زدنم با 1 آدم آشنا بعد از 4 تا جمله تموم مي شه ديگه چه برسه به كسي كه تازه مي خواد آشنا بشه...بگذريم مي گفتم من عادت كردم همه اونجوري كه دوست دارن بهتره بگم اونجوري كه راحتترن راجع به من فكر كنن و به جرات ميگم بعد از چند بار صحبت كردن اولين جمله ايي كه مي شنوم اينه كه عجب !! اصلا بهت نمياد...واينه كه هميشه منو داغون مي كنه كه اي خدا چرا اينقد راحت به خودمون اجازه مي ديم تاكسي و نشناختيم راحت تصميم بگيريم و بد تر از اون عمل كنيم...آه چرا ايندفه اينقدر برام گرون تموم شد ولي هر چي با شه بهم ثابت كرد اونجوري كه فكر مي كردم نبود(شايد منم دارم از دور ميبينم)اما خسته شدم از اينكه همه با ظاهر سازي و حرفاي قشنگ آدماي ساده رو(...خودم رو هم ميگم) بدون فكر مي كنن...!!! خسته شدم از اين همه ظاهر غير قابل باور...خسته شدم ....اين ظاهرها چشم براي ديدن باطن و گوش براي شنيدن حرف دل آدما رو از ما گرفته...به كجا چنين شتابان؟!؟!؟! همين چيزاست كه روز به روز منو كم حرفتر مي كنه...ديگه توي جمع دوستام هم دلم نمي خواد هيچ حرفي بزنم فقط دلم سكوت وجود خودمو مي خواد لا اقل مي دونم خودم به خودم دروغ نمي گم...
تا حالا خودمو اينجوري نديده بوم تعجب مي كنم اون حرفا تا اين حد تونسته باشه منو از كوره در كنه!!! ....اينقد عادت كرديم ظاهرو ببينيم كه باطن كسي رو باور نمي كنيم..و يكي مثل من كه دل به باطن بسته هم با اين رفتار از خودش دلگير مي شه كه اي دل غافل تو اشباه شناختيش...!!! آهان فهميدم آدمايي كه مي خوان به هر طريقي خودشونو ثابت كنن و بگن من از جنسي ديگه هستم و بگن تو هيچي...خيلي خنده داره چون با اين كار حداقل به من يكي ثابت كرد خودش هنوز به ثبات نرسيده...براش آرزوي آرامش و خوشي و درستيه باور ها رو دارم...
حالا مي تونم بگم كمي آروم شدم...
ولي مطمئنم جمعه كه برم يه كوهه درست و حسابي حالم حسابي جا مياد فقط كوهه كه منو تو اين وضعيت آروم ميكنه...پس تا جمعه...
نمي گم سخته چون سخت نيست بيشتر مسخرست...آخه تو كه كسي رو نمي شناسي چرا اينقدر قاطعانه حرف مي زني...چرا اينقدر از خودت بت مي سازي و براي ثابت كردن خودت به بقيه از هر جمله ايي استفاده مي كني...خب آدم بهش بر مي خوره...به خودم حق نميدم اينقد ناراحت باشم...مطمئنم چون اصلا توقع نداشتم... آره..اصلا توقع نداشتم... بهتره بدونه اصلا توقع نداشتم اين برخورد رو ببينم ...تمام ناراحتيم از اين وگرنه من كه ديگه كاملا عادت كردم (معمولا هم هيچوقت سعي نمي كنم خودمو به كسي بشناسونم ويا به كسي ثابت كنم چون اوني كه بايد بشناسه ودرك كنه خودش مي فهمه) ...چون هيچ وقت از خودم وفكرامو كارام براي هيچ كس حرف نمي زنم و معمولا حرف زدنم با 1 آدم آشنا بعد از 4 تا جمله تموم مي شه ديگه چه برسه به كسي كه تازه مي خواد آشنا بشه...بگذريم مي گفتم من عادت كردم همه اونجوري كه دوست دارن بهتره بگم اونجوري كه راحتترن راجع به من فكر كنن و به جرات ميگم بعد از چند بار صحبت كردن اولين جمله ايي كه مي شنوم اينه كه عجب !! اصلا بهت نمياد...واينه كه هميشه منو داغون مي كنه كه اي خدا چرا اينقد راحت به خودمون اجازه مي ديم تاكسي و نشناختيم راحت تصميم بگيريم و بد تر از اون عمل كنيم...آه چرا ايندفه اينقدر برام گرون تموم شد ولي هر چي با شه بهم ثابت كرد اونجوري كه فكر مي كردم نبود(شايد منم دارم از دور ميبينم)اما خسته شدم از اينكه همه با ظاهر سازي و حرفاي قشنگ آدماي ساده رو(...خودم رو هم ميگم) بدون فكر مي كنن...!!! خسته شدم از اين همه ظاهر غير قابل باور...خسته شدم ....اين ظاهرها چشم براي ديدن باطن و گوش براي شنيدن حرف دل آدما رو از ما گرفته...به كجا چنين شتابان؟!؟!؟! همين چيزاست كه روز به روز منو كم حرفتر مي كنه...ديگه توي جمع دوستام هم دلم نمي خواد هيچ حرفي بزنم فقط دلم سكوت وجود خودمو مي خواد لا اقل مي دونم خودم به خودم دروغ نمي گم...
تا حالا خودمو اينجوري نديده بوم تعجب مي كنم اون حرفا تا اين حد تونسته باشه منو از كوره در كنه!!! ....اينقد عادت كرديم ظاهرو ببينيم كه باطن كسي رو باور نمي كنيم..و يكي مثل من كه دل به باطن بسته هم با اين رفتار از خودش دلگير مي شه كه اي دل غافل تو اشباه شناختيش...!!! آهان فهميدم آدمايي كه مي خوان به هر طريقي خودشونو ثابت كنن و بگن من از جنسي ديگه هستم و بگن تو هيچي...خيلي خنده داره چون با اين كار حداقل به من يكي ثابت كرد خودش هنوز به ثبات نرسيده...براش آرزوي آرامش و خوشي و درستيه باور ها رو دارم...
حالا مي تونم بگم كمي آروم شدم...
ولي مطمئنم جمعه كه برم يه كوهه درست و حسابي حالم حسابي جا مياد فقط كوهه كه منو تو اين وضعيت آروم ميكنه...پس تا جمعه...
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 0:41 | لینک
|
یکشنبه 8 اردیبهشت1387
"آه بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست..."
پس اينچنين شتابان به سوي كم حوصله شدن ميروم...
.
.
.
"يوسف به اين رها شدن از خاك دل مبند/اين بار مي برندت تا كه زندانيت كنند..."
و حتي نخواهم كه رها شوم...
.
.
.
"آسماني شدن از خاك بريدن مي خواست/بي سبب نيست كه فواره فروريختني ست..."
آبا سوار بر فواره ام..؟!
پس اينچنين شتابان به سوي كم حوصله شدن ميروم...
.
.
.
"يوسف به اين رها شدن از خاك دل مبند/اين بار مي برندت تا كه زندانيت كنند..."
و حتي نخواهم كه رها شوم...
.
.
.
"آسماني شدن از خاك بريدن مي خواست/بي سبب نيست كه فواره فروريختني ست..."
آبا سوار بر فواره ام..؟!
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 23:49 | لینک
|
جمعه 6 اردیبهشت1387
كاش كاش گفتن را نمي دانستم...فاش هم قافيست اما غزلي نمي خواهم كه كاش در آن مرا آزرده تر كند! مي دانم كاش مرا فاش خواهد كرد...
قلبهاي پيچيده هرگز نمي تونن عاشق بشن...شايد خودشم نمي دونه چقدر پيچيدست...و اين دل چقدر ساده...براي فهميدنش خيلي بايد تلاش كنه.فقط دلاي ساده عاشق مي شن...ساده مثل سادگي...
قلبهاي پيچيده هرگز نمي تونن عاشق بشن...شايد خودشم نمي دونه چقدر پيچيدست...و اين دل چقدر ساده...براي فهميدنش خيلي بايد تلاش كنه.فقط دلاي ساده عاشق مي شن...ساده مثل سادگي...
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 23:23 | لینک
|
جمعه 6 اردیبهشت1387
بي تو هميشه كوه مرا تشنه مي كند/فرق است در زلال تو و چشمه هاي كوه...
فرق است او را سرزنش مكن...
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 16:58 | لینک
|
جمعه 6 اردیبهشت1387
انجمن نجوم آماتوري 19 ارديبهشت 1 رصد عمومي داره كه خيلي جالبه هركي علا قه داره بگه تا من ايميلش رو براش بفرستم.
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 0:47 | لینک
|
جمعه 6 اردیبهشت1387
سنگي از روي زمين برداريم/وزن بودن را احساس كنيم...
براي احساس شدن چند تا سنگ بايد برداريم ...؟!!اون كفه ترازو اصلا گردي هست؟!
براي احساس شدن چند تا سنگ بايد برداريم ...؟!!اون كفه ترازو اصلا گردي هست؟!
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 0:27 | لینک
|
پنجشنبه 5 اردیبهشت1387
دوست داشتن از عشق برتر است
و من هرگز خود را تا سطح بلندترين قله هاي عشق
پايين نخواهم آورد.
حواسمون هست كه توچه سطحي ايستاديم...؟!!!
و من هرگز خود را تا سطح بلندترين قله هاي عشق
پايين نخواهم آورد.
حواسمون هست كه توچه سطحي ايستاديم...؟!!!
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 19:33 | لینک
|
پنجشنبه 5 اردیبهشت1387
مرا كسي نساخت خدا ساخت
نه آنچنان كه "كسي مي خواست"
كه من كسي نداشتم.
كسم خدا بود كس بي كسان.
او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست.
نه از من پرسيد و نه از آن "من ديگر"م.
من يك گل بي صاحب بودم.(gel)
مرا از روح خود در آن دميد.
و بر روي خاك و در زير آفتاب
تنها رهايم كرد.
"مرا به خودم وا گذاشت"
.
.
.(دكتر علي شريعتي)
و امروز اين من كجاست..؟!! آن من چگونست؟
نه آنچنان كه "كسي مي خواست"
كه من كسي نداشتم.
كسم خدا بود كس بي كسان.
او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست.
نه از من پرسيد و نه از آن "من ديگر"م.
من يك گل بي صاحب بودم.(gel)
مرا از روح خود در آن دميد.
و بر روي خاك و در زير آفتاب
تنها رهايم كرد.
"مرا به خودم وا گذاشت"
.
.
.(دكتر علي شريعتي)
و امروز اين من كجاست..؟!! آن من چگونست؟
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 19:25 | لینک
|
پنجشنبه 5 اردیبهشت1387
لطفي 26تا 28 ارديبهشت توي تالار كشور اجرا داره ...من هم با جمعي از دوستان ميرم ان شاا... بليط كه مي فروشن رزرو هم مي كنن ما هم به لطف دوستان داريم مي ريم.شما هم بتونيد بياييد خيلي عالي بعد از كنسرت نياوران فكر كنم خيليا دوست داشته باشن بيان...
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 19:15 | لینک
|
دوشنبه 2 اردیبهشت1387
گوش كن...
چي؟
ا...چن لحظه گوش كن....
مي شنوي ؟
اره...خب معلومه
مطمئني؟
اره بابا مگه چيه؟
اخه...
تو فك كردي فقط خودت تو اين فازا هستي؟نخير من هميشه بهش گوش ميدم...
خب مي شنوي اونوقت؟
اره ...هميشه هم كلي خوبه و سبك ميشم...
نه...بابا ماله منو مي گم...
اون..!!!اون كه ديگه پرسيدن نداره ...من نشنوم كي مي خواد بشنوه...ايناها ببين چه خبره توش...!تو هم عجب دل پري داريا مگه چيكارش ميكني كه اينقدر حرف برا گفتن داره...؟اي كلك...خوش به حالش خيلي دوسش داريا...حسوديم شد!
ااااا...تو مطمئني؟
بيشتر از اوني كه از حرفاي دل خودم مطمئن باشم
...!
اوه.بابا بهت نمي ياد اينجوري باشيا...! ببينم يعني واقعا راجع به اون اينجوري فك مي كني؟
خدافظ
ااا...چرا
.
.
.
يا تو كر خدادادي يا من به دلم ياد ندادم چه جوري محرمه اسرارم باشه(با نيشخند گفتم.. چون همه چيز مثل روز روشن بود برام)
كر خودتي...حالا چون هيچ وقت حرف نمي زدي و الان دستت رو شد ناراحتي...باشه بابا من كه بهش نميگم.هر چند بچه بفهمه كه خوش به حالته...تا كي مي خواي تو دلت باشه...
واقعا كه...خدافظ
حالا كجا مي ري؟
.
.
.
ميرم خدا رو شكر كنم كه چه خوب حرفاي دلم فقط ماله خودمه....و چه خوب كه مثل تو حرفاي دلمو بجاي ماله بقيه جا نميزنم...و چه خوب كه من و دلم اينقد با هم روراستيم كه اصلا چيزي واسه گوش دادن تو نيست... هر وقت هم لازم باشه خودم بهش مي گم لازم نكرده تو بگي...(البته شايد)
چي چي مي گي تو؟
آخه مي دوني چيه...راستشو بگم..من به دلم ياد دادم كه هر حرفيو فقط به صاحبش بگه...و تو هيچكدوم از حرفاي من نميشنوي چون از جنس هيچكدوم نيستي...
برو باب تو هم حالت خوب نيست!
اره تو كر خدادادي چون هنوز سكوت رو نمي شنوي...و من خوشحالم.چون هميشه مي ترسيدم حرفاي دلمو يكي مثل تو هم بشنوه...ممنون...ممنون
...و به قول دكتر شريعتي هميشه حرفهايي هست براي نگفتن و ارزش عميق هر كسي به ميزان حرفهاييست كه براي نگفتن دارد..! اينه كه هميشه پشته حرفامه و منو كمي آروم مي كنه!!!
چي؟
ا...چن لحظه گوش كن....
مي شنوي ؟
اره...خب معلومه
مطمئني؟
اره بابا مگه چيه؟
اخه...
تو فك كردي فقط خودت تو اين فازا هستي؟نخير من هميشه بهش گوش ميدم...
خب مي شنوي اونوقت؟
اره ...هميشه هم كلي خوبه و سبك ميشم...
نه...بابا ماله منو مي گم...
اون..!!!اون كه ديگه پرسيدن نداره ...من نشنوم كي مي خواد بشنوه...ايناها ببين چه خبره توش...!تو هم عجب دل پري داريا مگه چيكارش ميكني كه اينقدر حرف برا گفتن داره...؟اي كلك...خوش به حالش خيلي دوسش داريا...حسوديم شد!
ااااا...تو مطمئني؟
بيشتر از اوني كه از حرفاي دل خودم مطمئن باشم
...!
اوه.بابا بهت نمي ياد اينجوري باشيا...! ببينم يعني واقعا راجع به اون اينجوري فك مي كني؟
خدافظ
ااا...چرا
.
.
.
يا تو كر خدادادي يا من به دلم ياد ندادم چه جوري محرمه اسرارم باشه(با نيشخند گفتم.. چون همه چيز مثل روز روشن بود برام)
كر خودتي...حالا چون هيچ وقت حرف نمي زدي و الان دستت رو شد ناراحتي...باشه بابا من كه بهش نميگم.هر چند بچه بفهمه كه خوش به حالته...تا كي مي خواي تو دلت باشه...
واقعا كه...خدافظ
حالا كجا مي ري؟
.
.
.
ميرم خدا رو شكر كنم كه چه خوب حرفاي دلم فقط ماله خودمه....و چه خوب كه مثل تو حرفاي دلمو بجاي ماله بقيه جا نميزنم...و چه خوب كه من و دلم اينقد با هم روراستيم كه اصلا چيزي واسه گوش دادن تو نيست... هر وقت هم لازم باشه خودم بهش مي گم لازم نكرده تو بگي...(البته شايد)
چي چي مي گي تو؟
آخه مي دوني چيه...راستشو بگم..من به دلم ياد دادم كه هر حرفيو فقط به صاحبش بگه...و تو هيچكدوم از حرفاي من نميشنوي چون از جنس هيچكدوم نيستي...
برو باب تو هم حالت خوب نيست!
اره تو كر خدادادي چون هنوز سكوت رو نمي شنوي...و من خوشحالم.چون هميشه مي ترسيدم حرفاي دلمو يكي مثل تو هم بشنوه...ممنون...ممنون
...و به قول دكتر شريعتي هميشه حرفهايي هست براي نگفتن و ارزش عميق هر كسي به ميزان حرفهاييست كه براي نگفتن دارد..! اينه كه هميشه پشته حرفامه و منو كمي آروم مي كنه!!!
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 2:21 | لینک
|
یکشنبه 1 اردیبهشت1387
شايد بهتر باشه بگم چرا ديروز نرفتم سر كلاس علي معلم....همش بخاطر امروز بود!!!روزي كه فرداش امروز باشه مطمئنا اونجا من و كساي كه مثل من فكر ميكنن اذيت ميشن!! بخاطر همين تا زير پل حافظ هم رفتم اما برگشتم(البته يك كم هم حالم خوب نبود اما اونقد نبود كه نرم كلاس...)
من عاشق اين خصلت زيباي شعراي سهرابم كه از واژه هاي ساده معناهاي عميق و ژرف ساخته...و اين همش به خاطر اين بوده كه اون خودش ساده ولي در عين حال عميق بوده...
به عنوان فال كتابش رو باز كردم اين شعرش اومد...و باز هم همان حس...
در شب ترديد من برگ نگاه!
مي روي با موج خاموشي كجا؟
ريشه ام از هوشياري خورده آب:
من كجا خاك فراموشي كجا؟
دور بود از سبزار رنگها
زورق بستر فراز موج خواب
پرتو يي آيينه را لبريز كرد:
طرح من الوده شد با آفتاب
اندهي خم شد فراز شط نور
چشم من در آب مي بيند مرا
سايه ترسي به ره لغزيد و رفت
جويباري خواب مي بيند مرا
در نسيم لغزشي رفتن به راه
راه نقش اي من از راه برد
سرگذشت من به لب ها ره نيافت:
ريگ باد آورده اي را باد برد...
و اينجاست كه بايد گفت: راه نقش پايت را فزود...الان سهرابي در نظر ما چون راه و نگاهت مثل بقيه نبود.
من عاشق اين خصلت زيباي شعراي سهرابم كه از واژه هاي ساده معناهاي عميق و ژرف ساخته...و اين همش به خاطر اين بوده كه اون خودش ساده ولي در عين حال عميق بوده...
به عنوان فال كتابش رو باز كردم اين شعرش اومد...و باز هم همان حس...
در شب ترديد من برگ نگاه!
مي روي با موج خاموشي كجا؟
ريشه ام از هوشياري خورده آب:
من كجا خاك فراموشي كجا؟
دور بود از سبزار رنگها
زورق بستر فراز موج خواب
پرتو يي آيينه را لبريز كرد:
طرح من الوده شد با آفتاب
اندهي خم شد فراز شط نور
چشم من در آب مي بيند مرا
سايه ترسي به ره لغزيد و رفت
جويباري خواب مي بيند مرا
در نسيم لغزشي رفتن به راه
راه نقش اي من از راه برد
سرگذشت من به لب ها ره نيافت:
ريگ باد آورده اي را باد برد...
و اينجاست كه بايد گفت: راه نقش پايت را فزود...الان سهرابي در نظر ما چون راه و نگاهت مثل بقيه نبود.
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 21:39 | لینک
|