تبليغاتX
آن سوي من - چاي با عطر بهار نارنج
مرا كسي نساخت خدا ساخت...

...و من بودم و خدا...اويي كه نه من بود و نه خودش چون او خدا بود ولي من هم بودم نه!!ما هم بوديم...من كه نمي دانستم فقط مي دانستم خودم نيستم چون او هست و دقيقا چون او هست من من شده و من خرسند بودم چون آن يكي ديگر من مال من بود و هيچ كس حق تصاحبش را نداشت و همين هم باعث شد كه من فقط ماله من باشد نه هيچ كس ديگر....و زيبا بود چون وقتي كه من بودم او فقط ماله من بود و وقتي كه ما همه بوديم او فقط ماله تك تك ما بود و من اوج لذت را بدون آنكه اراده كنم احساس مي كردم ..و زماني لذتم تا سطح لذت پاكترين لذتها مي رسيد كه مي دانستم براي چه در آن حالم...نمي دانم چرا اما مي دانستم آن منه ديگرم با من است و بسيار دوستش مي داشتم...و مي دانستم چون او هست من هستم و او نبود من!من نبودم و اگر هم من نبودم او آنجا و آنگونه نبود. از آن احساس غرور مي كردم...تا شما آمديد باز هم من و او بوديم ولي ما همه او بوديم و او ما بود...نتوانستم او را از خود جدا كنم هرچه در توانم بود تلاش كردم اما ديدم من جزئي از اويم و او خود من و خود ماست و ما همه اوييم ولي در دور دستها!! از آن رو بود كه در وجودم تماما نسبت به همه احساس عشقي ديرين را داشتم و ازآن احساس لبريز شدم چون جزئي از آن احساس بودم ...و چه روياي شيريني...و چه حيفتر چرا كه وقت خوردن چاي با عطر بهار نارنج بود!!!
نوشته شده توسط فاطمه داوودي در ساعت 20:14 | لینک  |